تبليغاتX
یگانه من

نسل باران...

امروز 18 تیر ولی من نمی خوام یادآوری اتفاقات 18 تیر سال 78  رو اینجا بنویسم... نه!!!

 

اومدم بگم خدایا شکرت...

.

داره بارون میاد ... و منم مثل برق گرفته ها پریدم توی حیاط ...

 خب توی گرمای تابستون، اونم تابستونی مثل امسال، وقتی بی‌‎حوصله نشستی و یک دفعه صدای خوردن قطره‌های بارونو به شیشه می شنوی ، جا نمی خوری؟ هر کی جای من باشه ذوق مرگ میشه...نمیشه!؟  

بارون امشب زیبا بود و یه جوارایی هم دلگیر ... تازه فهمیدم چرا تابستونا بارون نمیاد! آخه بارونِ تابستون بارون هست، اما چون هوا گرمه و دمی که میزنه بالا حرارت داره، یه کمی دلگیره...

چقدرم دونه هاش درشت بود...  اما حس خوبی داشت... انگار بارون امشب از زبون خدا یه حرفی رو  می خواست بگه شاید حرفایی شبیه به اینکه میدونم خیلی روزهاتون تکراری شده... میدونم غبار توی دلتون نشسته... می دونم کم کم داره یادتون میره که منم هستم، منی که همیشه بودم و همیشه خواهم بود... می دونم توی ذهن و قلبتون، کمترین جا رو برای من نگهداشتین و هر روز هم تنگتر میشه... و شاید روزی برسه که جایی برای من توی قلبتون نباشه .... من قلبی که به شما دادم بی نهایت بزرگه! حالا باید برای خودم جا نباشه؟! حالا باید به بودنم شک کنید! با همه اینها من یادم نرفته که بارون همیشه زیباست و همیشه دل شما رو شاد میکنه... براتون می فرستم... حتی درست در روز و زمانیکه انتظارشو ندارین... شاید شسته بشه اینهمه غبار ... منو صدا کنید...در همه‌ی حالها... منو جستجو کنید در همه راهها... من تنها خدای شما هستم... منو قبل از همه‌ی نامها صدا کنید...

.

.

فقط اومدم بگم خدایا شکرت...

!! نوشته شده توسط سمیه | 0:45 | سه شنبه 18 تیر1387 •

"وقتی تو گریه میکنی... "

 

بعضی وقتها آدم کلافه که میشه هیچی آرومش نمی کنه به جز نوشتن...

میای میشینی این پشت و شروع میکنی...

 

- خب از کجا بنویسم!!!!؟؟؟

.

.

 - نه نمیشه ... اینهمه راز دارش بودم حالا  اینجا از چی بگم؟؟ همه حرفهایی که بهم گفته رو... نه!!

 بعد با خودت میگی خب براش حرفی بزنم که وقتی میاد و میخونه آروم بشه...

 -  باز هم نمیشه!!! همیشه وقتی کلافه بودی اولین کسی که زنگ میزدی و  به حرفات گوش میداد اون بوده و با حرفاش آرومت میکرده... حالا می خوای حرفای خودشو به خودش تحویل بدی؟؟؟!!!!

 

می خوای بگی حکمت خداس ... - میگه می دونم!

می گی حتما صلاحی توش بوده که ما نمی دونیم... – میگه حتما همینطوره!

می گی نمی دونم چی باید بگم... – میگه همه چیز و به خدا می سپارم خودش آرومم کنم!!!

- خب حالا حرفی می مونه به کسی که دل به این بزرگی داره بگم؟!

 

خیلی از دوستیها هست که نمی تونی بر اساس مدتش بگی چقدر صمیمی هستی و چقدر آشنایی !! قضیه همون برق چشماست که هر چشمی برقی داره و فقط اگه تو هم همون حس تو چشات باشه اونو می فهمی...

 

- آذر 84  بود و اونم جزو کسانی بود که توی مصاحبه استخدامی قبول شدن ...  وقتی برای اولین بار دیدمش... هر دو یه حالت عجیبی به هم نگاه میکردیم... انگار سالهاست که همدیگرو میشناسیم... ازم پرسید قیافه شما برام خیلی آشناست!!

 با اینکه هر دو مطمئن بودیم اولین باره که همدیگرو میبینیم اما  از دانشگاه و دبیرستان و راهنمایی و ... می پرسیم تا شاید یه نقطه مشترک پیدا بشه ... اما نه؟!!!

به مرور با هم صمیمی تر شدیم

.

.

و حالا بعد از 3 سال حس میکنی که چقدر روحیه هاتون شبیه همه... چقدر حس مشترک دارین... چقدر با هم تله پاتی دارین... تو حرفایی و میزنی که می خواسته بگه و اون حسی رو داره که تو داشتی...

و حالا که این اتفاق براش افتاده... حالا که این همه بی قراره و ناراحته هر کاری میکنی نمی تونی آروم بگیری... وقتی میدونی الان چه حسی داره... وقتی میدونی که چقدر غمگینه و ناراحت... چقدر دلش شکسته...

 

ابر برفی ِ من ... ببار... ببار تا آروم بشی ... تا سبک بشی...

فقط می تونم برات آرزو کنم و دعا... فقط می تونم از خدا بخوام که خودش آرومت کنه... می دونم که می‌دونی توکل یعنی وقتی گفتی خدایا همه چیز و به تو سپردم،  دیگه به آخرش فکر نکنی... پس فکر نکن... مطمئن باش که خدا بهترینها رو برای تو می خواد... مطمئن باش که خودش دوباه دلت و محکم میکنه و پر از امید... مطمئن باش چون منم مطمئنم...

!! نوشته شده توسط سمیه | 14:5 | یکشنبه 16 تیر1387 •

شکر

 

خدای من... باز هم ، من هستم و تو...

باز  دلم گرفت و یادت افتادم...

نه از اون دسته دل گرفتنها که با یه بهونه شروع میشه... نه!! از اون دل گرفتنهایی که آرامش همراهش هست و حضور تو... مث وقتایی که به بالا نگاه می کنم و ابرای سفیدت میخندن...

نمی دونم  چه حکمتیه، گاهی وقتها و توی شلوغترین لحظه ها از همه جا و همه کس می نویسم به جز تو اما تا یه کم آروم میشه این حیاط ... تا خونه‌ی دل خلوت میشه و آرامش همه جا رو میگیره میام پیشت...

 چقدر این خلوت و دوست دارم.... دوست دارم دنیا همیشه به همین آرومی باشه، تا من بشینم و تا ابد از حس لطیف بندگیم بنویسم... از حس ِجهانی بنویسم، که پر  از من و سکوت و خداست ... از حس نیاز ِ من ِ نیازمند تا حس ِ بی نیازی توی خالق...

از شکر ِ آرامش لحظه هایی که میگذرن...

یگانه‌ی من...

به شکرانه‌ی اینکه به من یاد دادی تا تو رو ستایش کنم...تا لذت ببرم از بندگی تو...

 شکر... شکر... شکر...

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 17:44 | چهارشنبه 12 تیر1387 •

"طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر..."

 

همه ورقهایی که نوشته بود و گذاشت کنار دستش و از اول همه رو خوند...

من این همه از احساس انسانی نوشتم که در کویر هبوط کرده تا سفر کنه به نور... تا برگرده به "بودن" خودش... تا برسه به جایی نزدیکیهای خدا... من از غربت همه ساکنین کویر نوشتم... از نم نم بارون به این خاک تشنه...

 

چقدر از کویر نوشته بود... از بارونهای گاه گاهی که کویر و به یاد زمانی میندازه که هنوز دریا بوده  و "دریا بودنش و به آفتاب نبخشیده بود"

اما چه عجیب که باید زیباییهای کویر و از زبان دوست خوبی بشنوم که همیشه افکار و اهدافش به نظرم عجیب بوده و دور ... تا قبلش فکر میکردم در ِ قلبشو به روی تمام زیباییهای دنیا بسته... منو بگو فکر میکردم اگه یه روزی اتفاقی نوشته هامو بخونه میخنده... من فقط می نوشتم، اما اون داشته زندگی توی آرامش کویر و نفس می‌ کشیده...

 

با خودش فکر کرد که تا حالا چقدر از قافله عقب بوده.!!!

گاهی در درون آدمها افکار و احساسی وجود داره که امکان نداره از روی ظاهرشون فهمید، حتی با داشتن یه آینه‌ی جادویی!  گاهی از دل سنگی ِ کوهی جوونه‌ی سبزی سر باز میکنه و میرسه به آسمون...  و گاهی از ستاره ای نوری نمی تابه...

 

چقدر تفاوت هست بین تصوارت ما و واقعیت هایی که وجود داره... اصلا مرز بین حقیقت و واقعیت تا کجاست؟!!

راستی من چرا تا حالا از زیباییهای شبهای کویر نگفتم؟!!  از جایی که یه دنیای دیگه‌ست...

نسیم... آوای آشنا ... راه شیری... نور ِ ماه... آرامش... خدا...

!! نوشته شده توسط سمیه | 17:2 | پنجشنبه 6 تیر1387 •

...

 

نیمه ای از وجود... نیمه ای از خلقت... نیمه ای از آفرینش...

زن، نیمه ای از بودن....

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط سمیه | 18:50 | دوشنبه 3 تیر1387 •

...

 

 

"اشـــــــــــــــــــــــک

 رازیـــــســــــــــــــــــــــــــت

 

  لــبـــخـنــــــــــــــد

رازیـــــســــــــــــــــــــــــــت..."

 

.

.

.

!! نوشته شده توسط سمیه | 21:20 | شنبه 1 تیر1387 •

" آری این چنین بود برادر..."

 

 و امروز 29 خرداد...

 امروز روزیه که دکتر شریعتی، رفت...  

کسی که او را "کسی نساخت،خدا ساخت... نه آنچنان که کسی می خواست" هجرت کرد، به دیاری که او را می شناخت...

درسته که از او کاملتر و دانشمندتر بسیار بوده و خواهند آمد، درسته که خیلی اشکالات از نوشته ها و مباحث ایشون گرفته شده... درسته که نظریات ضد و نقیضی در مورد افکار و عقاید ایشون هست... با همه اینها دکتر شریعتی معلم بزرگی بود... و  یکی از بزگترین معلم های من، چون من "بودن" ایشون و خوندم...

تنها گوشه ای از دردهای او را با تمام وجودم حس کردم... شاید کلامی از حرفهای نگفته او را شنیدم... او آشنای همیشگی من بوده و خواهد بود... من اولین بار کویر را با چشمان او دیدم، آسمان پرستاره کویر و راه علی را با نگاه او شناختم (راه شیری به گویش مردمان کویر) ... با او به کاریز رفتم... با او به آسمان خیره شدم... هبوط او را نه با چشم بلکه به جان خریدم... در نبود روحهای بزرگ با او اشک ریختم... و با نیایش او آمین گفتم...

و بزرگتر از همه از او آموختم که می توان به گونه ای دیگر بود... می توان به گونه ای دیگر دید...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط سمیه | 0:55 | چهارشنبه 29 خرداد1387 •

"ای قوم به حج رفته کجایید.."

 

خستگی راه توی جونش مونده بود... سنگین سنگین قدم برمی داشت... گاهی وقتها زمین می خورد و باز بلند میشد و راه میافتاد...

خورشید بالای سرش بود و انگار که می خواست داغترین پرتوههای آفتابو روی صورت اون بندازه... صورتش سوخته بود...

از دور یه سایه دید... آب... آره درسته، داشت میرسید به چشمه، به آب... تمام نیروشو جمع کرد و تند تر قدم برداشت... اما همینکه رسید اثری از آب نبود... سراب بود و سراب... باز راهی شد و باز سراب...

داشت با پای پیاده میرفت کعبه... می گفت خدا منتظرمه، باید برم...

نباید توقف میکرد...  هر چقدر می رفت دورتر میشد...

از دور یه سیاهی دید... مطمئن بود که اینبار دیگه اشتباه نمی کنه... این چشمه نبود، خود ِ خود ِ کعبه بود... داشت به خدا میرسید... قدمهاش محکمتر شد... تندتر و تندتر...

رسید... به کعبه رسید... به خونه خدا... شروع کرد به طواف کردن... گشت و گشت...

اما ته دلش یه صدایی گفت: این بود اون خونه ای که اینهمه برای رسیدن بهش تلاش کردی و سختی کشیدی!!!!

دور هفتم طوافشو رها کرد و اومد به کناری ... عقب عقب رفت و از دور نگاه کرد... توی دلش هیچ چیزی تکون نخورده بود... با خودش گفت مگه میشه به طواف کعبه بری و توی دلت نلرزه... طواف و کامل نکرده تصمیم گرفت برگرده... راهی شد...

بی هدف قدم بر میداشت و توی راه با خودش غرغر میکرد، خدایا من اومدم تو نبودیا... ببین من می خواستم ببینمت، اما تو نخواستی!... من اومدم بندگی کنم تو کجا بودی؟؟ برای چی این همه راه منو کشوندی اینجا؟؟ و ...

 چقدر راه رفت؟ نمی دونم... چقدر زمان گذشته بود؟ باز هم نمی دونم... اما زیباترین حرفهاشو با خدا می گفت و میرفت... وقتی به خودش اومد دید که گم شده... تا چشم کار میکرد برهوت بود ... دیگه نمی تونست ادامه بده... روی زمین دراز کشید و دستاشو به طرف آسمون باز کرد و چشماشو بست...

....

....

....

یه لحظه احساس کرد دستش خیس شده... توی مشتش پر شده بود از آب ... زمزم بود که سر باز کرده بود ...

 در تمام وجودش احساس آرامش کرد... دیگه هیچ وقت چشماشو باز نکرد...

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 21:46 | پنجشنبه 23 خرداد1387 •

...!!!

خب بازم من نوشتم...

 دنبال تغییرات نگردید که هیچ چیزی توی وبلاگم عوض نشده... آخه هر چی میگردم قالب نو پیدا کنم میبینم بازم از آبی خوشم میاد و برای همین عوض نکردم... تازه شعرها و متنهای کناره ها هم همونه...  راستش یه مدتی بود خیلی ساکت شده بودم و می ترسیدم که نکنه خدایی نکرده تا آخر عمرم همینطوری آروم  بمونم!!!  اما خب  توی این چند روز تعطیلی دیدم استعدادهام دوباره داره شکوفا میشه و یه کمی سر و صدا و شلوغی فعلا برگشته ...

اگه فکر می کنید خواب نما شدم کاملا درست حدس زدید!! چون از اونجاییکه خوابهای من مثل خودم و زندگیم عجیب و غریبه، پریشب خواب مادر ترزا!!! رو دیدم... نشسته بود کنارم و کلی برام حرف زد، تازه وبلاگمو هم می خوند!!! ... جالبه که تا حالا من فقط چند تا جمله بسیار زیبا از مادر ترزا بیشتر نخوندم !!! منم تصمیم گرفتم که بنویسم حالا هر وقت که بتونم، شاید زود به زود شایدم دیر به دیر...  امروز صبح هم که از خواب پا شدم دیدم مانتوم اتو شده و یه ورق روی کیفم بود نوشته بود دنبال مانتوت نگرد اتو شده آویزونه امضا: مادر ترزا!!! ( البته با دستخط سمانه، جالب اینجاست که نمی دونه من این خواب و دیدم)

.

.

دارم فکر میکنم شروعی نو  معنی خاصی نداره!!! هر شروعی خودش نو و تازست...

هر جمله ای و کلامی، با حرف جدید و نویی آغاز میشه و بستگی داره که ما کجا نقطه بذاریم و جمله رو تموم کنیم !! و یا از کجا دوباره بنویسیم... هر کلمه ای هر چقدر تکراری می تونه معنای تازه و جدیدی داشته باشه... زندگی هم مثل کتابی می مونه... هر کدوم از ما تنها نویسنده بخش هایی از این کتاب هستیم... و هیچ نوشته ای تا مرگ نویسنده نیاد به پایان نمیرسه ....

 

نکته: مونا جونم وقتی می خونی نظر هم بده لطفا(دقت کردی این جمله رو با تمام بدجنسیم نوشتم )

!! نوشته شده توسط سمیه | 11:1 | یکشنبه 19 خرداد1387 •

چقدر فاصله هست تا ...

 

یه روز با همه بودنم اومدم اینجا که توی تنهایی ِ خودم و توی این دفتر ِ آبی و آروم، نزدیک به یه حیاط قدیمی و دوست داشتنی توی رویاهام، بنویسم... تا خودم باشم و خودم...

یه روز که می خواستم از همه تکرارها فرار کنم و دنبال راهی میگشتم تا برسم به نور، یه جایی تا نزدیکیهای خدا ...

اینجا اومدم تا فریاد بزنم، تا اشک بریزم ... تا بخندم... تا بترسم... تا آرامش بگیرم و آرامش هدیه بدم تا دوست داشته باشم و .... تا خود ِخودم باشم ...

می خواستم توی این سکوت، به حیاط خلوت و کوچیکم برسم... به رازقیهام که تمام کوچه پر میشه از عطرشون... به محبوبه شبم که بودنش راز شب بیداریهای منه... می خواستم توی حیاط آش نذری بپزم برای همسایه ها ببرم... اونها هم توی ظرفم یه شاخه گل بذارن از گلهای باغچه خودشون...

 

می خواستم پرواز کنم... اوج بگیرم و بالا برم... می خواستم سفر کنم...

 

اما امروز حتی برای ساده ترین حرفها هم کلمه پیدا نمیکنم... انگار زبونم گنگ شده...

هیچ واژه ای به ذهنم نمیاد نه از آب و نه از آیینه و آفتاب...

شاید خالی شدم از بودن... شاید نیستم... شاید مثل روحی شدم که جسم و ترک میکنه فقط احساسی از بودن خودم دارم ... شاید باید تغییر کنم... حس میکنم  همه جا هستم به جز جایی که باید باشم... شاید؟!!

باید خوب ببینم... باید یاد بگیرم... باید ...؟!!

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 15:31 | شنبه 11 خرداد1387 •